تبليغاتX
مجموعه شعرها(منتخب وبهای زیبا)
مجموعه شعرها(منتخب وبهای زیبا)
شعرای زیبایی گذاشتم .نظر خواهشن یادتون نره.مرسی
     
  ()

خوش آمده ای مادر بر سنگ مزارم

خوش آمده ای بنشین یکدم به کنارم

باز آمدی و بوی تو را گرفته خاکم

از اشک دو دیده ی تو من شسته و پاکم

بس کن دگر این زاری٬ لبخند بزن گاهی

حرفی بزن از هر کس٬ از هرچه که آگاهی

مادر تو بگو که مرگِ من با تو چه کرد؟

ای وای به من٬ چه می کنی با این درد؟

سیمای تو را غصه دگرگون کرده

لبخند تو را برده و افسون کرده

چشمان تو چون چشمه همی می جوشد

قلب تو فقط جامه ی غم می پوشد

ای وای به من٬ که دستِ من کوتاه است

افسوس که زندگی چنین خودخواه است

مادر تو بگو از آن جگر گوشه ی من

از آنکه شد از زمین دل توشه ی من

مادر تو قسم بخور که او خوب و خوشست

جز دست تو نیست روی سرش دیگر دست

مادر تو بگو برادرم کو٬ کجاست؟

او با تو نیامده٬ چرا ناپیداست؟

امروز به سفر رفته و یا بیمارست؟

شادم کن و گو کنار یک دلدارست

هر روز به عشقِ خاکِ من اینجا بود

می سوخت دلم٬ همیشه او تنها بود

مادر تو به او بگو که آرام شود

در پیش حقیقتی که هست رام شود

مادر تو بگو که بی قراری نکند

من را تو قسم بده که زاری نکند

یادش چه بخیر همیشه با هم بودیم

ما برادر و رفیق و محرم بودیم

مادر تو بگو در پی کارش باشد

شادم کند و به فکر یارش باشد

مادر چه خبر ز حال و احوال پدر؟

از آن کمرِ شکسته از مرگِ پسر؟

از آن گل پائیزی پژمرده شده

آن گل که ز طوفانِ غم افسرده شده

مادر تو بگو چه می کند دل تنگ است؟

رخساره ی داغدار او بی رنگ است؟

مادر تو بگو که آن دلارام چه شد؟

آنکس که مرا فکند در دام چه شد؟

سوگند به تو که بی قرارش بودم

من عاشق دل خسته ی زارش بودم...

| نوشته شده توسط میلاد/مهان
     
  ()

به جای دسته گلی که فردا بر قبرم نثار

می کنی

امروز با شاخه گلی کوچک شادم کن

به جای سیل اشکی که فردا بر مزارم

می ریزی

امروز با تبسمی شادم کن

به جای متن های تسلیت که فردا برایم

می نویسی

امروز با یک پیغام کوچک خوشحالم کن

من امروز به تو نیاز دارم نه فردا...

| نوشته شده توسط میلاد/مهان
     
  ()

گفتم:چه کنم راه در ان خانه ندارم...

گفتا:که سر صحبت بیگانه ندارم....

گفتم:دل دیوانه به دستت بسپارم.....

گفتا:که کمند دل دیوانه ندارم........

گفتم:چه کنم مرغ دل افتاد به دامت...

گفتا:قفسی هست ولی دانه ندارم......

گفتم:دل دیوانه به دست تو اسیر است..

گفتا:که دگر کار به دیوانه ندارم......

گفتم:چه کنم تا دل سنگت به کف ارم...

گفتا:که برو فرصت افسانه ندارم.......

گفتم:که طبیب دل بیمارم تو هستی...

گفتا:که به جزء پند حکیمانه ندارم....

گفتم:دل شوریده ام اشفته چو مویت...

گفتا:به جزء انگشت تو من شانه ندارم....

 

 

 

 

| نوشته شده توسط میلاد/مهان
     
  ()

باز امدی به خانه کمتر نما بهانه....

کو عمر جاودانه بر من مخان فسانه...

دست از کرشمه بردار کمتر بخوان فسانه...

خورشیدمو ستاره از من مکن کناره.......

شوریده را مرنجان هر دم به یک بهانه.....

 

| نوشته شده توسط میلاد/مهان
     
  ()

بی تو ای دوست دگر بالو پرم وا نشود....

ترسم از داغ تو این عمر به فردا نشود....

اتشی در دلم افکندیو رفتی چه کنم.........

کمر دوست مخواه از داغ تو تا نشود.......

بهتر این است که شوریده ببندد لب خویش..

در دل اهل قلم ولوله بر پا نشود..........

| نوشته شده توسط میلاد/مهان
     
  ()

جلوه ی حسن تو و حالت دیوانه ی ما.....

کس نداند به کجا می کشد افسانه ی ما....

ترسم اخر ز غم عشق تو دیوانه شوم.....

به جنون میکشی اخر سر فرزانه ی ما...

شب تاریک و غم و گوشه نشینیو فراق..

خاطر اسوده بمان گوهر یکدانه ی ما.....

بهتر این است که خاموش بمانم همه عمر..

تا که افشا نشود بر همه افسانه ی ما........

 

| نوشته شده توسط میلاد/مهان
     
  ()

هم نشینان به خدا خسته شدم زین همه درد.....

از غم عشق چه گویم که چها به من کرد.......

باید انداخت سپر نیست کنون جای نبرد.......

اه حسرت به لب اورد از این درد طبیعت...

درد شوریده چو نشناخت کشید اه سرد.........

 

| نوشته شده توسط میلاد/مهان
     
  ()

بی روی دل ارام/ دل ارام ندارد......

از خواب خوش این دیده دمی کام ندارد...

غم بار تر از روی من ایام ندارد........

گویا که غم عشق سر انجام ندارد......

حیران شدم از عشق که فرجام ندارد...

بد نام تر از عشق تو خوش نام ندارد...

با این همه دل لحظه ای ارام ندارد.....

شوریده تر از من به تو ایام ندارد......

| نوشته شده توسط میلاد/مهان
      اسیمه سر
  ()

تا چهره ی زیبای تو از پرده در افتاد...

از اتش تو به جانم شرر افتاد............

سر تا سر اعضای وجودم همه او شد...

هر خوب و بدی را ز دل و جان بخریدم..

بر دوش من خسته غم یار نهادند..........

این قرعه به نام من خونین جگر افتاد....

پروانه چه باکش که پروبالش بسوزد.....

از آتش عشق است که اسیمه سر افتاد.....

| نوشته شده توسط میلاد/مهان
     
  ()

از یک عاشقِ شکست خورده پرسیدم:

بزرگ ترین اشتباه؟

گفت: عاشق شدن...

گفتم: بزرگ ترین شکست؟

گفت: شکستِ عشق...

گفتم: بزرگ ترین درد؟

گفت: از چشمِ معشوق افتادن...

گفتم: بزرگ ترین غصه؟

گفت: یک روز چشم های معشوق رو ندیدن...

گفتم: بزرگ ترین ماتم؟

گفت: در عزای معشوق نشستن...

گفتم: قشنگ ترین عشق؟

گفت: شیرین و فرهاد...

گفتم: زیباترین لحظه؟

گفت: در کنارِ معشوق بودن...

گفتم: بزرگ ترین رویا؟

گفت: به معشوق رسیدن...

پرسیدم: بزرگ ترین آرزوت؟

اشک توی چشماش حلقه زد و با نگاهی سرد گفت:

مرگ....

| نوشته شده توسط میلاد/مهان
     
  ()

اینو بدون...

بدون براش مهمی...

اگه یه روز دیدی که وقتی داری میری برمی گرده و

با عجله می یاد سمتت:

بدون براش عزیزی...

اگه روز دیدی وقتی داری می خندی برمی گرده و نگات

می کنه:

بدون واسش قشنگی...

اگه یه روز دیدی وقتی داری گریه می کنی بر می گرده و

میاد باهات اشک می ریزه:

بدون دوستت داره...

اگه یه روز دیدی وقتی داری با یکی دیگه حرف می زنی

ترکت می کنه:

بدون عاشقته...

اگه یه روز دیدی وقتی داری ترکش می کنی

برات فقط سکوت می کنه:

بدون دیوونته...

اگه یه روز دیدی که از نبودنت داغون شده:

بدون براش همه چی بودی...

اگه یه روز دیدی که یه روز از بی تو بودن می ناله:

بدون بدونِ تو می میره...

اگه یه روز دیدی که بعد رفتنت لباس سفید پوشیده:

بدون بدون تو مرده.......

اگه یه روز دیدیش که یه گوشه افتاده و یه پارچه

سفید روش کشیدن:

بدون واسه خاطر تو مرده..........!!!.........

| نوشته شده توسط میلاد/مهان
     
  ()
| نوشته شده توسط میلاد/مهان
     
  ()

روزی به سراغ من آمد و چند شاخه گل سرخ به من داد...

آنقدر خوشحال بود که خودش را در آغوشم انداخت و گفت:

بگو دوستت دارم؟

او را محکم در آغوش گرفتم ولی نگفتم دوستت دارم...

روزی دیگر به سراغم آمد و شاخه گلی به من داد و گفت:

فقط امروز بگو دوستت دارم؟

دستهایش را در دست گرفتم ولی نگفتم دوستت دارم...

چند روزی گذشت و او در بستر بیماری افتاد.

با چند شاخه گل زرد به سراغش رفتم و گفت:

فقط امروز بگو دوستت دارم؟

بوسه ای بر لبانش زدم ولی نگفتم دوستت دارم...

چند روزی گذشت و به سراغش رفتم...

دیدم پارچه ی سفیدی روی صورتش کشیدند...

پارچه را کنار زدم و تازه فهمیدم چقدر دوستش دارم...

فریاد زدم:

دوستت دارم... چون اگر وجودت نبود زندگی هم نبود...!!!

| نوشته شده توسط میلاد/مهان
     
  ()

گفتمش: شیرین ترین آواز چیست؟

چشم غمگینش به رویم خیره ماند...

قطره قطره اشکش از مژگان چکید...

لرزه افتادش به گیسوی بلند...

زیر لب غمناک خواند...

ناله زنجیرها بر دست من...

گفتمش: آنگه که از هم بگسلند...

خنده تلخی بر لب آورد و گفت:

آرزویی دلکش است اما دریغ...

بخت شورم ره برین امید بست...

و آن طلایی زورق خورشید را...

صخره های ساحل مغرب شکست...

من به خود لرزیدن٬ از دردی که تلخ...

در دل من با دل او می گریست...

گفتمش بنگر در این دریای کور...

چشم هر اختر چراغ زورقیست...

سر به سوی آسمان برداشت گفت:

چشم هر اختر چراغ زورقیست...

لیکن این شب نیز دریاییست ژرف...

ای دریغا شیروان! کز نیمه راه...

می کشد افسون شب در خوابشان...

گفتمش: فانوس ماه می دهد از چشم بیداری نشان...

گفت: اما در شبی این گونه گنگ...

هیچ آوایی نمی آید به گوش...

گفتمش: اما دل من می تپد...

گوش کن! اینک صدای پای دوست...

گفت: ای افسوس در این دام مرگ...

باز صید تازه ای را می برند...

این صدای پای اوست...

گریه ای افتاد در من بی امان...

در میان اشک ها پرسیدمش:

خوش ترین لبخند چیست؟

شعله ای در چشم تاریکش شکفت...

جوشِ خون در گونه اش آتش فشاند...

گفت: لبخندی که عشق سربلند...

وقت مردن بر لب مردان نشاند...

من ز جا برخاستم بوسیدمش...

| نوشته شده توسط میلاد/مهان
     
  ()

هر کسی اومد سنگی به دلم زد و رفت...

با محبتش آشنام کرد و رفت...

با تمام عشقش عاشقم کرد و رفت...

با تمام احساسش رفیقم کرد و رفت...

یک روزی هم با کوله بار غمش تنهام٬

گذاشت و رفت...

حالا من موندم و با خاطرات رفتنش...

| نوشته شده توسط میلاد/مهان